جـــــدایـــــی
خوش آمدید
|
|
|
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دهم اسفند 1384 توسط Nader
|
نمي خواهم.... نمي خواهم به جز من دوست دار ديگري باشي نمي خواهم براي لحظه اي حتي به فكر ديگري باشي نمي خواهم صفاي خنده ات را ديگري بيند نمي خواهم كسي نامش،بر لبهاي تو بنشيند نمي خواهم به غير از من بگيرد دست تو دستي نمي خواهم كسي يارت شود در راه اين هستي نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهارم اسفند 1384 توسط Nader
|
کاش بودی تا دلم تنها نبود تا اسیر غصه فردا نبود کاش بودی تا برای قلب من زندگی اینگونه بی معنا نبود کاش بودی تا لبان سرده من قصه گوی غصه غم ها نبود کاش بودی تا دور دست عاشقم غافل از لمس گل مینا نبود کاش بودی تا زمستان دلم این چنین پور سوز و پر سرما نبود کاش بودی تا فقط باور کنی بعد تو این زندگی زیبا نبود
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سوم اسفند 1384 توسط Nader
|
وقتي كه تنگ غروب بارون به شيشه ميزنه همه غصه هاي دنيا توي سينه منه توي قطره هاي بارون ميشكنه بغض صدام ديگه غير از يه دونه پنجره هيچي نميخوام پشت اين پنجره ميشينم و آواز ميخونم منتظر واسه رسيدنت تو بارون ميمونم زير بارون انتظارت رنگ تازه اي داره منم عاشق ترم انگار وقتي بارون ميباره بعضي وقتا كه مياي سر روي شونم ميذاري تموم غصه ها را از دل من بر ميداري امااین فقت یک خواب خواب پشت پنجره
وقت بيداري بازم غم ميشينه تو حنجره
ای پادشه خوبان *** داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد *** وقت است که باز آیی
|
|